And I Let It All Go.

گذشتن و رفتنِ پیوسته.

And I Let It All Go.

گذشتن و رفتنِ پیوسته.

چونکه ما می‌دونیم این، جوریه که زندگی با ما رفتار می‌کنه. چونکه ما می‌دونیم آدما میان و می‌رن. چونکه ما می‌دونیم آدما هیچ وقت، کامل ما رو ترک نمی‌کنن. چونکه آدمایِ زندگی‌مون همیشه تو قلب و ذهنِ ما زنده‌ن. آدمی که تو ذهنمون زنده‌ست که نمی‌تونه بمیره که. اون همیشه همون‌جاست. جایی که باید باشه. مگه اینکه ما بخوایم که نباشه. آدما تو کلماتِ ما و تویِ قلبِ ما زندگی می‌کنن. هیچ‌کس، هیچ‌وقت کامل نتونسته کسیو جا بذاره و بره. هیچ‌وقت. و خب برای همینه که ما دووم میاریم و ادامه می‌دیم. چونکه کلی آدم با ما و تویِ ذهنِ ما زندگی می‌کنن که همیشه حواسشون بهمون هست. چونکه ما هیچ‌وقت تنها نیستیم. هیچ وقت هم قرار نیست تنها بمونیم. ما نمی‌تونیم آدمایی که همیشه تو ناخودآگاهمون حضور دارنو نادیده بگیریم. ما هیچ‌وقت تنها نیستیم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۷ ، ۲۲:۵۹
می سا

هرچندوقت یه بار، می‌رم تو خودم. هرچندوقت یه بار، دیگه خودم نیستم. هرچندوقت یه بار، بیشتر از همیشه تئودور فینچم. بیشتر از همیشه اگنسم. هرچندوقت یه بار، خودمو لای کتابا جا می‌ذارم و سعی می‌کنم چیزی باشم که واقعا هستم و نیستم. هرچندوقت یه‌بار، با سلوچ ترک می‌کنم این خاکو فقط می‌رم. بدون هیچ توضیحی‌ای. هرچندوقت یه بار، از غالب اونی که همیشه خوشحاله و یکسره درحال خندیدنه درمیام؛ حتی اگه بقیه هنوزم همون غالبو ببینن. هرچندوقت یه بار، غریب می‌شم با این چیزی که اسمش زندگیه. دور می‌شم. گنگ می‌شم. محو می‌شم. از بین می‌رم. چراغی می‌شم که خیلی وقته که سوخته و همه یادشون رفته اونو. چراغی که هیچ‌کس نیست تا عوضش کنه. هرچندوقت یه بار، فرار می‌کنم. از خودم. از اینجا. از همه‌چی. پوچ می‌شم. یادم می‌ره همه رو و به جاش چیزایی یادم میاد که همه‌ش عذابه. هرچندوقت یه بار، میفتم رو دور تکرار. مثلِ سر و ته این متن. مثلِ سر و ته این وبلاگ. من این نیستم. باید منو برگردونین بهم. من اینقدر خسته نبودم. اینقدر تنها. اینقدر بدون کلمه. انگار وایولتیم که با رفتن النور حس می‌کنه کلمه‌هاشو ازش گرفتن. هرچندوقت یه بار، این ”هرچندوقت یه بارا” خیلی جاشون درد می‌گیره. خیلی منو از خودم دور می‌کنه. خیلی خسته‌م می‌کنه. انگار تموم وجودم و روحمو از بدنم می‌کشه بیرون. هرچندوقت یه بار، کاش دیگه هیچ‌وقت این ”هرچندوقت یه بارا” تکرار نشن. هیچ‌وقت.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۷ ، ۲۲:۳۷
می سا

می‌گه که ”تایم گوئز بای اند استیل آیم استاک آن یو” که یعنی من. یعنی من که هرچی می‌گذره گیر افتادم وسط تو و تو. بعدشم می‌گه که چون که تو خنده بودی. زندگی بودی. قوی بودی. من؟ ضعیف بودم. ولی تو ”انلی” بودی. یعنی همینی که الآن هستی. همیشه بودی. برای من. ولی خب نمی‌دونستی. نمی‌‌دونستی خونه‌می. پناهگاهمی. مکان امنم. نمی‌دونستی؟ ”دیدنت یو نو یو ور ده هوم؟ یو ور ده انلی؟” نمی‌دونستی که الآن گیر افتادم اینجا؟ تقریبا ساعت چهار صب. خسته‌تر از اون چیزی که فکرشو بکنی. کم آوردم. یه‌جوری که انگار کلی زحمت کشیدم برای ساختن چیزی که فقط تو ذهنم بوده. وجود خارجی نداشته. بعدشم تو زحمتامو ندیدی و فقط منو گذاشتی اینجا بدون خودت و رفتی. همین. ولی می‌دونی من دوباره درستش می‌کنم. بین خودم و خودم. شایدم خیلی وقته که درستش کردم ولی خب یو ور ده هوم و ده انلی. برای همینه که هنوز نتونستم قبولش کنم. آدم که خونه‌شو راحت ول نمی‌کنه بره که آخه. شاید تونستم کم‌کم اسباب‌کشی کنم ولی تو هنوزم خونه‌می. برای همینه که اینا همه درمورد تو ان. چونکه من فقط تو رو می‌بینم تو این شهری که همه‌ی خونه‌هاش غریبه‌ن. تو فقط آشنایی. تو فقط ده هومی برام. فقط تو. حتی اگه خودت نباشی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۷ ، ۰۳:۴۳
می سا

بدم میاد از اینکه وقتی به آدما می‌گم «دیشب دیر خوابیدم دو دقیقه ساکت شو بذار بخوابم». می‌گن «ای بابا! باز چرا دیر خوابیدی؟ زود بخواب خب». آره اصلا. من دیر خوابیدم چون دیوونه‌م. کریزی و اینا. چون نصفه شبا یهو یادم میاد که اونباری که رفتیم خرید بهم گفت فلان چیزو دوست داره. چون هنوز نتونستم یه سری مشکلا مثلِ رفتن و گذشتن آدما رو، با خودم حل کنم. هنوز نتونستم با یه سری چیزا کوتاه بیام. انگار من همون دیواریم که از همه کوتاهترم و همه‌چی سرِ من میاد. یکی دیگه می‌ره، من اونیم که نمی‌تونه کنار بیاد و ساعت خوابش و کل زندگی‌ش بهم می‌ریزه. یه جوریه که انگار بقیه رفتنشونو ازت طلبکار باشن. ولی می‌دونی؟ این من نیستم. من اونی بود که با تو می‌تونست تا ۳،۴ صب بیدار باشه، نه بدون تو. ولی مث اون‌باری که راس و ریچل تو فصل سه باهم بریک آپ کرده بودن و ریچل وسایلِ راس رو جمع کرد، گذاشت تو یه جعبه و بهش داد و گفت الآن وقتِ موو آنه. وقتشه که بگذریم و رد بشیم و بریم جلو. باید مث اون‌بار این شب بیداریا و خاطره‌ها و تک‌تک چیزایی که برام جاگذاشتی رو بذارم تو یه جعبه و بهت بدم تا کامل تموم شی برام. که بتونم این مرحله رو رد کنم و بیست امتیاز مثبتشو بگیرم و برم مرحله‌ی بعد. نه اینکه تک‌تکِ جونامو تو همین مرحله از دست بدم و یهو بفهمم باید بازیو از اول شروع کنم. باید هرجوری شده رد شم ازت. حتی اگه با یه جون برم مرحله بعد. حتی اگه امتیاز مثبت این مرحله رو نگیرم ولی باید برم مرحله‌یِ بعد و این همه‌یِ بازیه.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۷ ، ۰۲:۲۶
می سا

یه نقطه‌ای تویِ دوردست. دارم از دست می‌دمت. مثل همه‌چی‌م تو زندگی‌. کاش اینقدر دور نشی. تقصیر خودم بود می‌دونستم وقتی دراز کشیدم زیر آسمونو ستاره‌مو انتخاب کردم نباید پلک بزنم چون گمش می‌کنم. تقصیر خودم بود. نباید پلک می‌زدم. باید اونقدر نگات می‌کردم تا تبدیل شم به یه تیکه از تو. تا تبدیل شیم به همدیگه و هیچ‌کس. باید کنارم می‌موندی. باید خودت راهنمام می‌شدی تا پیدات کنم. کی گفته دوری و دوستی خوبه؟ این کهکشانی که بین من و تو عه اصلا خوب نیست. یه جوریه انگار بالایِ پروازمو بریدن تا نیام پیش تو. کی می‌دونه کی بریده؟ از کجا معلوم خودت نبودی؟ زندگی همینه دیگه، نه؟ برای خودمون فاصله و غم و غصه می‌سازیم و بعد غصه‌ی همونا رو می‌خوریم. هو هارد لایف ایز! ولی من همیشه یادم می‌مونه که ”اوری‌تینگ ویل بی اوکی ات دی اند اند ایف ایتس نات اوکی، ایتس نات دی اند”..

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۷ ، ۰۳:۳۸
می سا

وسطِ غم و ناراحتی گیر افتادم. انگار یه دریاچه‌م که از رودای اطرافش که همشون غم و ناراحتین تغذیه می‌کنه. ناراحت بودن داره از همه طرف فشار میاره و خب این من نیستم. یه سال پیش، بیشترین غم و ناراحتی‌ای که می‌تونستمو تجربه کردم و بعدش زنده اومدم بیرون. بیشترین غم و ناراحتی‌ای که داشت واقعا غرق می‌کرد منو تو خودش. می‌دونی دو، سه ماهِ تموم هرروز بیدار شدن و به خودکشی فکر کردن یعنی چی؟ می‌دونی ناراحتترین بودن یعنی چی؟ کاش هیچ‌وقت ندونی. ولی خب اون بزرگترین چیزی بود که باعث شد خودم بشم. که باعث شد اون ورژن خوشحال و همیشه هپی و با اعتماد به نفسم خودشو کم کم نشون بده و اون ورژن همیشه ناراحتِ غمگینو بزنه کنار. ولی الآن خودم نیستم. از اینجا که منم ”انگار گرده مرده پاشیدن تو تمومِ زندگی‌م”. انگار قرار نیست هیچ‌وقت خوشحال باشم. می‌نویسم که یادم نره. یادم نره که امشب، همین‌لحظه و همین‌جا، واقعا و از تهِ دل می‌خواستم همه‌چی همین‌جا تموم شه. می‌نویسم که یادم نره که با همه‌ی اینا بازم من امشبو زنده می‌مونم و فردا دوباره بیدار می‌شم و به همه‌ی اون ”همه‌چی” نشون می‌دم که من هنوزم زنده‌م. که زندگی برام جریان داره. شاید ”کامل” خوب شدن، اونقدر سریع و کامل نباشه. شاید اونجوری نباشه که من فکر می‌کنم. ولی من یه روز دوباره خودم می‌شم و اون موقع‌ست که از خودم تشکر می‌کنم که امروز ناامید نشدم.


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۷ ، ۲۱:۴۹
می سا

فقط همین که دیگه آخرین باری که دوستت داشتمو یادم نمیاد ..

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۷ ، ۱۵:۵۹
می سا

جفتمون می‌دونیم که دوستیای دبیرستان هیچ‌وقت اون چیزی نیستن که باید باشن. یعنی می‌دونی چیه دوستیای دبستان از یه «سلام. من فلانیم‌. باهام دوست می‌شی؟» ِ ساده شروع می‌شن و همونقدر ساده ادامه پیدا می‌کنن ولی دوستیای دبیرستان یه جورین که آدم باید توشون غرق بشه و یکسره باید سعی کنه تا طرفو بیشتر و بیشتر بشناسه تا مطمئن بشه این همون کسیه که می‌شه بهش گفت دوست واقعی! ریئل فرند! همه‌ی اینا رو گفتم که بگم دوستی من و تو واقعی بود. هنوزم هست. شاید احمقانه شروع شد و تا یه مدتی احمقانه ادامه پیدا کرد و یه مدتیم خیلی احمقانه نابود شد ولی مهم الآنه. مهم اون حس بی‌نهایت بودنیه که دوستی با تو بهم می‌ده. فکر کنم خودت بدونی چقدر دوست دارم و خب تو همیشه برام همونقدر بی‌نهایت بودی و هستی که اون تا ۳،۴ صبح حرف زدنا بودن. همونقدر که همیشه به همه‌چیز می‌تونی از یه زاویه دیگه نگاه کنی و همین زندگی رو برای من قشنگتر می‌کنه. تو برام بی‌نهایت‌ترینی و این باارزش ترین چیزیه که فقط می‌تونم به تو بگم و مطمئن باشم که واقعا هستی. بی‌نهایت باش همیشه. حتی اگه بزرگ شدی. دور شدی. و یا حتی خواستی که نباشی. ولی خب همیشه بی‌نهایت باش. تولدت مبارک بی‌نهایت ترین. 💚💚💚💚

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۶:۲۲
می سا

می‌دونی چیه؟ یه جوریه انگار خونه امنتو آجر به آجر بسازی و بعدش خودت با دستای خودت دونه دونه‌یِ دیواراشو خراب کنی. بری بگردی و بدترین راهو پیدا کنی برای بی سرپناه کردنِ خودت. یه جوریه انگار که دیگه بعدش هیچی برات مهم نیست. نه اونقدر حال داری که دوباره بسازیش و نه اونقدر خسته‌ای که بخوای کامل ازش دست بکشی. فقط برات مهم نیست و انگار حالا همین ”مهم نبودنه”ست که شده خونه‌ی امنت. یه جورایی پناهگاه یعنی. وقتایی که بیرونشی، هر اتفاقی هم که بیفته، از دور به خونه‌ت نگاه می‌کنی و می‌گی «نه بیخیال برام مهم نیست». ولی وقتایی که توشی تازه می‌فهمی چقدر همین ”مهم نبودنه” پیچیده ست و غیرقابل تصوره درک کردنش. همونجایی که وسطِ کلی مهم نبودن، یهو می‌زنی زیر گریه و می‌فهمی همه چیز اونجوری نیست که باید باشه. می‌فهمی که برات مهم نیست ولی خب در عینِ مهم نبودن کاری کرده که ناراحتی تا عمق وجودت ریشه کنه‌. می‌دونی چیه؟ کی‌ می‌دونه؟ شاید من سپر دفاعی‌مو با خونه‌یِ امنم اشتباه گرفتم. شاید اونقدر خونه‌ی امن برای خودم ساختم و اونقدر خونه‌های امنم خراب شدن که دیگه نمی‌تونم تشخیص بدم چی درسته یا غلط. ولی خب با همه‌ی اینا‌ تو بازم می‌تونی برای همیشه خونه‌ی امنم باشی و من با اطمینان بگم با هیچی اشتباه نگرفتمت. چون که تو تنها کسی هستی که می‌شه بغلش کرد و گریه کرد.‌ چون که تو تنها کسی هستی که واقعا هستی. همین.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۰۵:۰۱
می سا

نمی‌دونم از چی می‌خوام بنویسم ولی خواستم بنویسم که بدونی حتی اگه هیچ‌کدوم از این ”عزیزدلم”عا و ”قربونت برم”عا واقعی نباشن و این واقعا احساسی نباشه که ده سال دیگه هم قراره به همین شدت حسش کنیم، بازم من می‌خوام تویِ این حسِ کوفتی شناور باشم. می‌خوام همین الآن حسش کنم قبل از اینکه دوباره دیر شه. می‌خوام کنارم باشی وقتی قراره از همه‌ی اینا رد شم. کنار تو باشم. برای همیشه‌ای که الآن جریان دارم. برای این حسِ بی‌نهایت بودن. حسِ همیشه بودن. این حسی که بهم می‌گه حتی اگه قرار نیست اندازه‌یِ صدسال هم نفس بکشم، بازم تویِ همین لحظه می‌تونم اندازه‌یِ صدسال زندگی کنم. می‌خوام اندازه‌ی تموم کلمات دنیا حرف بزنیم که بعدا نتونی برای فراموش کردنم کلمه‌یِ جدید پیدا کنی. که با هر کلمه و جمله‌ای یادم بیفتی. همینجوری که من یادتم. همینجوری که همیشه تو ذهنمی. خواستم بنویسم که بدونی من هنوزم نمی‌دونم چی درسته و چی غلط. هنوزم نمی‌دونم کجای راهو اشتباه اومدم یا اینکه چقدر باید بعدا راه برم تا بتونم فراموش کنم‌. که بدونی تو تویِ پس‌زمینه‌یِ خوشحالترین روزایِ بعد از دیدنت بودی برام همیشه. خواستم که بدونی که برای الآن و این لحظه، حتی اگه بعدا پشیمون بشم، دوستت دارم. حتی اگه هیچ‌وقت اینا رو نخونی.

#برای‌او.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۲۱:۲۵
می سا